/ 3 نظر / 19 بازدید
همایون

خیلی خیلی جالب است تشکر [لبخند][گل][گل][گل][گل][گل]

بهرام

سلام دوست خوبم دیگه مارا فراموش کرده ای و بما سر نمیزنی من گاهگاه سر میزنم انهم بی جواب میماند با تشکر یک دوست قدیمی [گل][گل][گل]

محب ولایت

موج‌ ز خود رفته‌ رفت ساحل‌ افتاده‌ ماند اين‌، تن‌ فرسوده‌ را، پاي‌ به‌ دامن‌ كشيد و آن‌ سر آسوده‌ را، سوی‌ افق ‌ها كشاند ٱ ساحل‌ تنها، به‌ درد در پی‌ او ناله‌ كرد موج‌ سبكبال‌ من‌، بی ‌خبر از حال‌ من‌، پای‌ تو در بند نيست بر سر دوشت‌، چو من‌، كوه‌ دماوند نيست‌ هستم‌ اگر می ‌روم خوش‌تر ازين‌ پند نيست. بسته‌ به‌ زنجير را ليك‌ خوش‌آيند نيست. ناله‌ خاموش‌ او، در دلم‌ آتش‌ فكند رفتن‌؟ ماندن‌؟ كدام‌؟ ای‌ دل‌ انديشمند؟ گفت‌: به‌ پايان‌ راه‌، هر دو به‌ هم‌ می ‌رسند عمر گذر كرده‌ را غرق‌ تماشا شدم سينه ‌كشان‌ همچو موج‌، راهی‌ دريا شدم هستم‌ اگر می ‌روم‌، گفتم‌ و رفتم‌ چو باد تن‌، همه‌ شوق‌ و اميد، جان‌ همه‌ آوا شدم بس‌ به‌ فراز و نشيب‌، رفتم‌ و بازآمدم‌، ز آن‌ همه‌ رفتن‌ چه‌ سود؟ خشت‌ به‌ دريا زدم‌ شوق‌ در آمد ز پای‌، پای‌ در آمد به‌ سنگ و آن‌ نفس‌ گرم‌ تاز، در خم‌ و پيچ‌ درنگ اكنون‌، ديگر، دريغ‌، تن‌ به‌ قضا داده‌ است موج‌ ز خود رفته‌ بود، ساحل‌ افتاده‌ است