/ 1 نظر / 39 بازدید
محب ولایت

دلبر برفت و دل شدگان را خبر نکرد باد حريفِ شهر و رفيق سفر نکرد يا بخت من طريق محبت فرو گذاشت يا او به شاهراه طريقت گذر نکرد من ايستاده تاکُنمش جان فداي چو شمع اُو خود گذر بمن چو نسيم سحرنکرد گفتم مگر بگريه دلش مهربان کنم در سنگ خاره قطره باران اثر نکرد شوخي مکن که مرغ بيقرار من سودايِ دامِ عاشقي از سر بِدَر نکرد هر کس که ديد روي تو بوسيد چشم من کاري که کرد ديده من بينظر نکرد حافظ حديثِ نغز از بس که دلکش است نشنيدِ کس که از سر رغبت زبَر نکرد