مشاوره خانواده

انسان سالم،بی مسئله نیست...

چند جاده زیبا برای رسیدن به کودک درون:

جاده اول – خنده
بخندید !
کودک درون شما مثل همه کودکان دیگر دوست داد بخندد و نزدیک مردمی باشد که می توانند بر خود و دیگران بخندند . کودکان به طور غریزی می دانند که هر چه خنده در زندگی بیشتر باشد بهتر است . از راه خود خارج می شوند تا بیشتر در کنار هر کس که آنها را خندانده و می تواند با لطیفه ها یشان همراهی کند بمانند . به چیزهایی که بزرگسالان جدی همیشه عبوس و سرگرم جان کندن می گویند ( هیچ خنده دار نیست ) به شدت می خندند ، به آن لطیفه های ابلهانه و ( بچه گانه ) مدارس ابتدایی ، حتی کسانی که یک حباب چراغ روی سرشان می گذارند . گاهی اوقات به ( هیچ چیز ) می خندند ، فقط از روی شادی محض و یا از این روی که غرایزشان می گویند ( حالا وقت خنده است ) !

جاده دوم – تَخَیُل
تَخَیُل را به زندگی خود باز گردانید ....
کودکان عاشق رویا پردازی هستند . دوست دارند داستان ساخته و قوه تخیل خویش را به کار اندازند . شما نیز تخیل را دوست دارید ، فقط باید اجازه آنرا به خود دهید .
به یاد آورید ، وقتی که کودک بودید اطاقتان در شب پر از پریهای افسانه ای و جنگل مملو از سرخپوستان می شد . یک شاخه کوچک به شکل عصایی جادویی و جارو به صورت اسب در می آمد .
آیا همبازیهای خیالی خویش را که به اندازه هر کس دیگری به نظرتان واقعی می آمدند به خاطر دارید ؟
یادتان می آید وقتی لباسهای دیگران را می پوشیدید ، کلاه پدرتان از شما یک کارمند بانک ساخته ، پولهای کاغذی یکی از همبازی ها را به صورت تحویلدار بانک در آورده ، یک دفتر یادداشت به شکل دسته چک درآمده و همبازی دیگری را در نقش مشتری بانک ظاهر می کرد ؟
به یاد دارید که چقدر دوست داشتید نقاشی کرده ،  
شعر یا آهنگ ساخته و قصه بشنوید
از خودتان بازی ساخته و بدون هدف در سرزمینهای خیالی خود با هر کس که تمایل به گوش دادن یا همراهی داشت ، به گشت و گذار پردازید ؟
آن زندگی تخیلی غنی کودکانه نه تنها فرح انگیز بلکه یکی از سالم ترین جنبه های زندگی شما به طور کلی بود . دریچه فرار از امر مشکل رشد را که آن همه مورد نیاز بود فراهم و در یک لحظه ملال را دور می کرد ، و اتفاقا میزان خلاقیت شما در حال حاضر بستگی به آن دارد که چقدر در تخیلی فرو رفته یا به آن تشویق می شوید .
به عنوان یک شخص بزرگسال نیز می توانید به خود اجازه همان لذت تخیل و رویا پردازی را با همان قدر تفریح و همان منافع ( سلامت روانی ) بدهید . بعلاوه ، به زودی در می یابید که بخشی از آن رویا که همچون تخیل محض آغاز گردید ، در نهایت به صورت واقعیت در خواهد آمد .

جاده سوم – کمی دیوانه باشید !
تعجب نکنید ... هیچ تردیدی وجود ندارد ، همه کودکان ، و از جمله کودک درون شما ، کمی دیوانه بوده و بیشتر اوقات نقش ( گُنگ یا ( ابله ) را ایفاء می کنند .
همه کودکان به خاطر دارند که آنچه را که بزرگسالان به عنوان ( دیوانگی ) محکوم می کنند ، خیلی هیجان انگیز و زیباست . کودک درون به شما می گوید که همه آن لحظات هیجان انگیز دیوانه وار را در زندگی خود از بین برده اید ، احتمالا به این دلیل که در تمام اوقات ( عاقل تر و منطقی تر ) باشید .
قدری دیوانه و غیر قابل پیش بینی بودن در بعضی اوقات احتمالا به نظرتان احمقانه می آید – اما کودک به راستی از پوشیدن لباسهای مضحک در مهمانی ها ، شنا کردن در ساعت چهار صبح ، بازی دزد و پلیس ، یا هر کار دیگری که دیگران را وا می دارد که بگویند ( راستی که دیوانه است ! ) لذت می برد .
منظور از دیوانگی آن نیست که شخص تسلط بر زندگی خود را از دست داده ، وحشت کرده و کارش به تیمارستان بکشد .
منظور چیزی مثل شکاف های خفیفی، است که حاکی از ترک روی گلدان می باشد  .
این دیوانگی به نوعی است که اگر شخص به خود اجازه دهد که گاه گاه مثل یک بچه با رفتار غریب و خنده از حالت رسمی بیرون بیاید ، می تواند از آن لذت ببرد .
دیوانه بودن در این حالت این معنی را می دهد که شخص پاره ای از مهارهایی را که زندگیش را در بند کرده باز نماید .

جاده چهارم – خود جوش باشید ...
ببینید چگونه کودکان دوست دارند هر چیزی را بلافاصله بیازمایند . کودک درون شما می خواهد بدون برنامه ریزی از قبل با هیجان و جسارت عمل کند . خود جوش بودن به انحاء مختلف ، کلید همه رفتارهای کودک وار است . آن توانایی توقف ناگهانی در کنار جاده هنگامی که چیز جالبی چشم انسان را می گیرد ، و احساس همان هیجانی که شخص در نوجوانی در برابر چیزهای تازه پیدا می کند ، مستقیما به بیواسطگی و شگفتی کودک وار در برابر جهان راه می برد .

 جاده پنجم – از اشتباه کردن نترسید ...
وقتی بچه بودید از اشتباه کردن نمی ترسیدید . آماده بودید که هر چیزی را بیازمایید . اگر در ابتدا خیلی خوب عمل نمی کردید ، حالت بچه گربه ای را داشتید که پنجاه موش اولی را از دست داده ، فقط هر بار کمی زرنگ تر وسریع تر می شدید تا اینکه عاقبت در بازی روی یخ ، خیاطی ، یا درست کردن سوپ مهارت پیدا می کردید . در واقع ، اگر بازی روی یخ را یاد می گرفتید ، اولین چیزی که بدنتان می آموخت این بود که چگونه بدون آسیب دیدن زمین بخورد : چگونه خودش را سست و پاها را زیر بدن خم کند ، یا غلتیده یا بلغزد تا سر یا پایتان نشکند ، و هر بار با خنده بلند شده و اشتیاق داشته باشید که بار دیگر آزمایش کنید . ( شکست ) چیزی نبود که موجب شرم یا اجتناب شود . در واقع از آن استقبال می کردید زیرا به طور غریزی می دانستید که نمی توانید چیزی بیاموزید مگر اینکه آمادگی داشته باشید که در ابتدا شکست بخورید . بدین ترتیب در کودکی یک تجربه گر طبیعی بودید ، و قبول داشتید که هیچ کس پرتاب توپ ، شنا در آب عمیق ، دوچرخه سواری یا هر کار دیگری را یاد نخواهد گرفت مگر اینکه آنرا انجام داده ، اشتباه کرده و دوباره امتحان کند . اگر کودکان طوری ساخته شده بودند که از ترس شکست از دست زدن به کارهای تازه هراس داشته باشند هرگز از گهواره خود بیرون نمی آمدند ! همین طور ، بزرگسالانی که از شکست می ترسند فقط زندگی نباتی می کنند . بیم از شکست برای کسانی که هرگز چیز تازه ای را نمی آزمایند تبدیل به ترس از موفقیت می شود .

جاده ششم – زود پیش داوری نکنید ...
 
در مورد پیش داوی نسبت به دیگران همانند کودکان عمل کنید . کودکان چیزی از پیشداوری نمی دانند زیرا به طو کامل دیگران را می پذیرند مگر اینکه مصرا نسبت به آنان خباثت کنند . هیچ توقع منفی از کسی ندارند . و تا زمانی که به حد کافی بزرگ نشده اند که تحت تاثیر قالب ها یا پیشداوری ها و سخن چینی ها ی آدمهای ( پخته تر ) قرار بگیرند ، همه کس را همانگونه که هست به سادگی پذیرفته ، توجهی ندارند که آیا سیاه است یا سفید ، با فرهنگ است یا ابتدایی ، دموکرات است یا جمهوریخواه ، ثروتمند است یا فقیر ، قدرتمند یا بی قدرت ، یا هر چیز دیگر . فقط برایشان مهم است که در آن زمان شخص چقدر پر نشاط ، جالب ، دارای تفاهم و همدل است ؟ خودشان را با افکاری از این قبیل که سیاهان باید سفید بوده یا زنان نباید رفتار مردانه داشته باشند یا موارد مسخره بزرگسالانه دیگر مشغول و ناراحت نمی کنند . به هر یک از انگیزش های کودک واری که در وجودتان نمودار می شود اعتماد کنید ، خواهید دید که شخص بسیار پذیرنده تر و شادتری خواهید شد .

جاده هفتم – اعتماد کنید ...
به دقت کودکانی را که برای اولین بار یکدیگر را می بینند مشاهده کنید . ممکن است در ابتدا با کمرویی یا بدون کمرویی با هم برخورد کرده تا احساس یکدیگر را درک نمایند . اما اگر احساسشان صحیح باشد ( بچه های کوچک تقریبا هیچ وقت در این مورد اشتباه نمی کنند ) در پنج دقیقه چنان با یکدیگر ارتباط برقرار می کنند که بزرگسالان با دوستان قدیمی .
در درجه اول کاملا به یکدیگر اعتماد می کنند . حتی اگر یکی از آنان کمی زورگو از آب در آید ، دیگری او را همان گونه پذیرفته و فراموش می کند . یا آن قدر مقاومت می کند تا او بفهمد که زور گویی را تحمل نمی نماید یا به گونه ای دیگر برخورد می کند ، به نحوی که همه بچه ها تا حد امکان اوقات خوشی را بگذرانند . در نتیجه کودکان تقریبا همیشه به یکدیگر نزدیکتر شده و ظرف مدت یک ساعت بیشتر از یکدیگر بهره می جویند که بزرگسالان از هم .

توجه :
وقتی آرامش درون داشته باشید تقریبا هر کاری را می توانید بکنید .
همین امروز ، با رها کردن خویش و باز یافتن حال آن کودک ساده ای که عاشق تفریح و بازی است ، کمی بیشتر از آن آرامش درونی کودک وار را برای خود فراهم سازید . خواهید دید که دیگر هرگز آن کودک گمشده را از دست نخواهید داد .

 آنگونه که فردریک شیلر می گوید :
با رویاهای کودکی خویش صادق باشید.

+   مشاوره خانواده ; ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۳

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir